قالب وبلاگ


آتش پنهان
نگاهی به آثار و اندیشه های خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده انقلاب و دفاع مقدس ،جانباز شیمیایی و استاد هنرهای رزمی 
نظر سنجی
نظر شما؟






·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از

مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول

هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را

وداع کرد.

زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت

مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل

کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده

بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر

خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین

کردم.

البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به

همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ

آن را خرج کند !!!


خلیل صارمی نایینی (ناصر)




طبقه بندی: داستان کوتاه 20، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ شنبه 1394/04/6 ] [ 09:41 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

Image result for ‫عکسهای ملا و الاغ‬‎

حكایت ملا و خرش

 روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ  به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد، اما نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

 هر چه تلاش کرد الاغ از پله پایین نیامد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.

وقتی که دوباره به پشت بام رفت، خواست الاغ را آرام کند اما دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. پس از مدتی متوجه شد که سقف اتاق به خاطر جست و خیز الاغ خراب شده و پاهای الاغ نیز از سقف چوبی آویزان است.

 بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

 ملا نصرالدین گفت: لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد، هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد.

والله اعلم..............


خلیل صارمی نایینی(ناصر)



طبقه بندی: داستان کوتاه 19، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ شنبه 1394/03/16 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

Image result for ‫تصاویر بهلول  در حمام‬‎

 روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتریهای خود را بنمایید.

خلیل صارمی نایینی (ناصر)




برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر)، استاد نایینی، ostadnaser، استاد ناصر، لیله الرغائب، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، داستان کوتاه،  
[ جمعه 1394/02/18 ] [ 09:39 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

رباعیات



ای مــــــاه ز دوریت سیاهیست مرا 
اندر ســـــــر هر راه دو راهیست مرا 
بیرون شو و از پرده ی ظلمت بدرآی 
رنجورم و سیل اشـك و آهیست مرا 

نایینی (ناصر)


روی تو به مـاه طعنه می زد ای ماه 
ای چشـمه ی نور ، ای دلیل هر راه 
آرامش عاشقانه در سایه ی توست 
بر خســـته دلان بــــتاب گـاه و بیگاه 

نایینی (ناصر)



ای کاش که داغ هـجر آخــر مـی شد 
این فـصل فراق فـصل دیگر مـی شد 
در ماه صــــــــیام بر لب تشـنه ی ما 
یک جرعه ی ناب نذر ســاغر می شد 

خلیل صارمی نایینی (ناصر)





برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر)، استاد نایینی، عشق در شعر پارسی، ostadnaser، استاد ناصر، رباعیات، استاد نایینی بنیانگذار سبک توآ در مناطق شرق اصفهان بزرگ دهه 60،  
[ جمعه 1394/01/28 ] [ 09:59 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

Image result for ‫داستان کوتاه آموزنده‬‎

پند لقمان به فرزندش

روزی لقمان به پسرش گفت:
 امروز به تو سه  پند می دهم که کامروا شوی. 
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری.
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی . 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی . 
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم 
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 
لقمان جواب داد : 
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری ،
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. 
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی،
 در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. 
و اگر با مردم دوستی کنی،
 و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

خلیل صارمی نایینی(ناصر)



طبقه بندی: داستان کوتاه18...، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ جمعه 1394/01/14 ] [ 09:35 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙


بنده ناسپاس

شیطان با بنده ای همسفرشد موقع نمازصبح بنده نماز نخواند .موقع ظهر وعصرهم نمازنخواند .

موقع مغرب وعشاء رسید بازهم بنده نماز بجای نیاورد.

 موقع خواب شیطان به بنده گفت:

 من باتو زیریک سقف نمی خوابم چون پنج وقت موقع نماز شد وتویک نماز نخواندی می ترسم غضبی 

از آسمان براین سقف نازل شود کهدامن مرا نیز بگیرد.

 بنده گفت توشیطانی ومن بنده خدا ،چطور غضب برمن نازل شود که بنده خدایم؟ 

شیطان درجواب گفت من فقط یک سجده و آنهم به بنده خدانکردم وازبهشت رانده شدم و

تاروز قیامت مورد لعنتم ،درصورتیکه تو از صبح تاحالا می بایست چند بار سجده به خالق میکردی ونکردی

 وای به حال تو که ازمن بدتری؟؟؟؟؟

.............

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

.....

خلیل صارمی نایینی (ناصر)





طبقه بندی: داستان کوتاه 17، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ یکشنبه 1393/11/26 ] [ 10:03 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙



ای ماه 

امشب ای دل به کجا بازکه مـــن بر آبـــم 
عاشقی را بنه از سر که دگــــــر بی تابم 
یارب این نوگل غارتگر دل کیــست بــــگو 
باورم نیست که بــــیدار، و یا در خـــــوابم 
شود آیا شب من صــبح نگــردد امـــشب 
لحظه ای را که مـن انـــدر دل این مهتابم 
تو اگر بر مــن دلــــــــداده بـــتابی ای ماه 
پادشاهی کــنم و بر هـــمه کــــس اربابم 
دل و دین رفــت به تاراج به یک غـــمزه تو 
مست و مخــمور از آن جـــــام شراب نابم 
صورتت ماه و دو چشـمان تو افسونگر دل 
محو ابروی کمان و، لــــــب چــــون عنابم 
آید آن روز که سرمست در آغـــوش وصال 
لذت عـــمر هــــــدر رفـــــته خـــود دریابم 
ناصـــرعشقم و آواره در این دشــت جنون 
آب می جــــویم و هر لحظه ســـرابی یابم 
..... 
خلیل صارمی نایینی (ناصر)



طبقه بندی: ای ماه، 
برچسب ها: ربیع الاول بهار دلها، خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی،  
[ چهارشنبه 1393/10/24 ] [ 08:19 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

فقط خدا کریم است


درویش تهی دست 

 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.


خلیل صارمی نایینی (ناصر)




طبقه بندی: داستان کوتاه16، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ یکشنبه 1393/10/21 ] [ 07:22 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙



مردی نابینا زیر درختی نشسته بود
پادشاهی نزد او آمد ادای احترام کرد و گفت : قربان از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت : آقا راهی که به پایتخت میرود کدام است؟‌
سپس یك مرد معمولی نزد نابینا آمد ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق راهی که به پایتخت میرود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند او شروع به خندیدن کرد مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود از او پرسید :‌ برای چه میخندی؟
نابینا پاسخ داد : اولین مردی که از من سوال کرد پادشاه بود مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: رفتار آنها …
پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج میبرد که حتی مرا لگد زد...
طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست.

خلیل صارمی نایینی (ناصر)



طبقه بندی: داستان کوتاه ، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی (ناصر) شاعر و نویسنده معاصر، استاد ناصر، ostadnaser، بنیانگذار ورزشهای رزمی در شرق اصفهان بزرگ، استاد نایینی، داستان کوتاه،  
[ پنجشنبه 1393/10/11 ] [ 08:13 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙


آر کیـو 170 ایرانی 
*****  یا  ***** 
سیمرغ افسانه ای



پرواز غرور آفرین را در پایین از  دنبالک ها دانلود کنید






برچسب ها: خلیل صارمی نایینی، استاد نایینی، استاد ناصر، بنیانگذار سبک توآ در مناطق شرق اصفهان بزرگ دهه 60، پهباد ایرانی یا سیمرغ افسانه ای، پهباد ار کیو 170 ایرانی، پرواز عشق،  
دنبالک ها: دانلود پرواز پهباد ار کیو 170 ایرانی،  
[ پنجشنبه 1393/08/22 ] [ 07:18 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

خاطره ای که شهید مطهری را ۲۰ دقیقه خنداند



علامه جعفری می گوید :فردی تعریف میکرد در یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم:

 یا امام رضا دلم میخواد در این سفر خودم را از نظر شما بشناسم که مرا چه جوری  می بینید .

نشونه شم این باشه که تا وارد صحن و سرایت شدم،

 ازصحبت اولین کسی که با من حرف زد پیام شما را بگیرم.

وارد صحن که شدم خانمم را گم کردم اینور بگرد،اونور بگرد،یه دفعه دیدم داره میره .

خودمو بهش رسوندم  و از پشت سرزدم بهش که کجایی پس؟!

ولی روشو که برگردوند دیدم زن من نیست.

بلافاصله بهم گفت :

*خیلی خری* من مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه؛

 زن که دید انگار دست بردار نیستم و همچنان دارم نگاهش می‌کنم گفت:

نه فقط خودت، بلکه پدر و مادر و جد و ابادت هم خرن.

علامه میگوید این داستان را برای مطهری تعریف کردم تا۲۰ دقیقه می خندید


خلیل صارمی نایینی « ناصر »




برچسب ها: خلیل صارمی نایینی، شاعرو نویسنده معاصر، ostadnaser، استاد نایینی، استاد ناصر، بنیانگذار سبک توآ در مناطق شرق اصفهان بزرگ دهه 60، داستان کوتاه،  
[ یکشنبه 1393/06/23 ] [ 09:15 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙



آیا کسی مسلمان هست؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا...

 پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند!

جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد... پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند! پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

 جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،

 پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!!!!!


خلیل صارمی نایینی «ناصر»





طبقه بندی: داستان کوتاه15....، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی، شاعرو نویسنده معاصر، ostadnaser، استاد نایینی، استاد ناصر، بنیانگذار سبک توآ در مناطق شرق اصفهان بزرگ دهه 60، داستان کوتاه،  
[ پنجشنبه 1393/05/16 ] [ 09:51 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙



اشعار برتر سال 93

شوق وصال 

گوشــــه عـــــزلت و انــــــدوه دل و تنهایی ***** آتش عـــشق تو و سوختن و شیدایی 
مـــن ِدلـــداده کـــــجا تـــــاب تحـــــمل دارم ***** کاش مــــی بود کنـــــون بهرگریزم پایی 
غــــم هـــجران تو و ظلمت شـــــبهای دراز ***** ای صنم چشم براهم که مگر باز آیـــی 
دل سرگشته و دیــــوانه شد از دست دگـــر *****کو مسیحا نفسی،صحبت روشـن رایی 
سر هـــــرکــــوچه و برزن به تکاپـــــوی توام ***** آه از هـــجر تو و عشق من و رسوایی 
شهره خلق شــدم « تشت من از بام افتاد» ***** بر زبانهاســـت دگر قصه من هر جایی 
اگر از عشق تو ســر بر ســــر هر دار نهم ***** ذره ای نیــست هراسم زکس و پروایی 
«ناصراز شوق وصال تو سروده ست چنین ***** غزلی ناب،همه سـوز، بدیـن شـیوایی 
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،،،،،،.... 

خیال وصال 

زحال زار من ای نازنـــــــــــین چه میـــدانی ***** چه شرح گـــویمت از قــــــصه پریشانی 
من از تو دل نبرید م اگر چــــــــه خا موشم ***** ا لی الابد شده ام من ا سیر و زنـدانی 
ا سیر نرگس مستی عظیم عـا شق کش ***** خمار لعل لبی هــــــــمچو آب حیــــوانی 
ندانم ای گـــل گــــــــــلزار حسن میدانی ؟ ***** زحـــــال بلبل شیدا و شـــــــرح حـیرانی 
به گرد کعبه عشق تــــــــــوا م چـــو پروانه ***** تو در منای خیـــا لت به فـــــــکر قربانی 
نه در خیال وصـــــــــا لم بدین تهیـــد ستی ***** نه لایقم که بخـــوانی مــــرا به مهمانی 
به یک کرشمه چشمت دلــم شود خرسند ***** اگر چه دور زچشــمم کنی تو پـــــنهانی 
دل از خیــــال تو یــــــــــــکدم تهی نمیگردد ***** تویی که جان منی گر چه رو بگـــردانی 
به حـــق عشق قسم ای ا میر کشور دل *****بیا که ( ناصر ) شوریــده را مرنـــــجانی 
،،،،،،،،،،،،،،.....،،،،، ،،،،،،،،،،،، 
شعرمعلم 
معــــــــلم ای فــــــروغ آســـــــــمانی 
معــــلم ای چـــــــراغ زنـــــــدگـــــانی 
تو نــوری ، تابــناكـــی ، بی قـــرینی 
حبیبی ، صادقـــی ، صافــــی ، امینی 
تـــو هستی شــمع جمــــع آفــــرینش 
سپـــهر دانـــــش و دریــــــای بـینش 
همیشه شمـــع بـــودن شیوه تــوست 
تـــو پر باری و دانش میوه تــــوست 
زباران تــــو هستـــی كــرده حـــاصل 
كـــویـــر تــشنه دلــــــــهای غـــافـــل 
تــــو كــــوه عــــــــزم و ایمانی معـلم 
صــــــبوری نیـــــك میـــدانی معـــــلم 
تـــــو گنــــــج علم انـــدر سینه داری 
تــــو قلـــــــبی پاك چون آییــنه داری 
تـــو هستی حافـــــظ فرهنگ و دانش 
گـــرفـــته در پناهــــت عـــلم رامـــش 
طـــــریــــق انـــــبیا را بـــــرگزیـــدی 
از ایـــن دنــیای فانـــــی دل بریــــدی 
گـــــــل بـــی خـــار بـستان وجـــودی 
طراوت بخـش و جـاری همچو رودی 
دعـــا کــــردم همــیشه زنده باشـــی 
مــــدام از نـــور حــــق آكــنده باشـی 
..... 
سراینده: جناب استادخلیل صارمی نایینی «ناصر» که رتبه برترین و جایگاه اول شعر پارسی و پارسایی در سال 93  را به خود اختصاص داد.
 به حضور برادر ارجمندمان تبریک می گویم.

رتبه های دوم و سوم در ادامه ی مطلب

منبع:

http://www.irexpert.ir/Webforms/Forum/Question.aspx?QID=60778




ادامه مطلب

برچسب ها: خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60،  
[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 11:12 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

حكایتی زیبا از عبید زاكانی

خواب دیدم قیامت شده است. 

 هرقومی را داخل چاله ه‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»
 
گفت:....

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!





خلیل صارمی نایینی (ناصر)




طبقه بندی: داستان کوتاه 14، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی، ناصر، شاعرو نویسنده معاصر، استاد نایینی ببنیانگذار کونگ فو توآ در مناطق شرق اصفهان بزرگ دهه60، استاد نایینی، استاد ناصر،  
[ سه شنبه 1393/02/30 ] [ 10:08 قبل از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙


قیمت پادشاهی 
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. 
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ 
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!

خلیل صارمی نایینی (ناصر)



طبقه بندی: داستان کوتاه 13، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60،  
[ شنبه 1393/02/13 ] [ 09:20 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]

·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙


ادامه مثنوی عشق 
.... 
گفت عشقش در وجودن چون بُود 
گفتم از اندازه ها بـــــــــــیرون بُود 
گفت گر خونت بریزد چون شود 
گفتمش مهرش به دل افزون شود 
گفت گر اویت نخواهد چاره چیست 
گفتم او را اختیار و سروریست 
گر زند تیغم به سر فرمان از اوست 
گر نوازد همچنین این جان از اوست 
گفت کاین ره را بسی پیموده اند 
عاقبت فرهاد و مجنون بوده اند 
این یکی از جان شیرینش گذشت 
وان یکی آواره شد در کوه و دشت 
گفتمش از جان گذشتن ارزوست 
جان نثاری عاشقان را آبروست 
هر چه گویی نازنین من آن کنم 
در طریق عشق ترک جان کنم 
مرد این راهــــم تماشا کن مرا 
زاده ی آهــــــم تماشا کن مرا 
ماهـــــــتابی در شب تارم دمـــــــید 
خوش به حال من از این بخت سپید 
خوار لیلا بودن ِ مــــن آرزوست 
عشقبازی عاشقان را آبروست 
سر نهم چون عهد دیرین بسته ام 
جان خود با جان شیرین بسته ام 
ربنا می گویــــــم اما در طلب 
از خدا چیزی نخواهم بی سبب 
من همان مجنون صحرا گرد تو 
نیست در جان و دلم جز درد تو 
داستان عشق من آغاز شد 
باب رحمت پیش رویم باز شد 
چشم بگشودم به باغ راز تو 
عشق بود و لحظه ی پرواز تو 
دیدم اندرچشم تو باغ بهشت 
هر که این را دید جان خود بهشت1 
عشق را آیینه هستی نازنین 
علت اشعار من باشد همین 
خود تو درمانی مجو دیگر طبیب 
ای طبیب دردهای من ، حبیب! 
یاسها بوی تو دارد یاسِ من 
کرده جاری چشمه احساس من 
می نوازد سازها راز تو را 
پرده هایش نغمه ی ساز تو را 
من در این گلشن ندیدم جز قشنگ 
باغی از گلهای زیبا ، رنگ رنگ 
زندگی با عشق شیرین می شود 
سفره اش با مهر رنگین می شود 
ای تو باغ و روضه ی رضوان من 
جانِ جانم ، روحِ من ، ریحانِ من 
شعر من جان از تو دارد نازنین 
عشق را در معنی شعرم ببین 
جان من از توست بی شک ای صنم 
گر بگویی دست از جان برکَنم 

خلیل صارمی نایینی (ناصر)



طبقه بندی: مثنوی عشق 2، 
برچسب ها: عشق، خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، مثنوی عشق،  
[ سه شنبه 1393/01/19 ] [ 09:42 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

توبه نصوح


نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
 
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
 
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
 
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
 
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
 
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
 
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
 
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
 
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
 
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...
خلیل صارمی نایینی(ناصر)



طبقه بندی: داستان کوتاه 12، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، توبه نصوح، الهی العقو،  
[ شنبه 1393/01/16 ] [ 10:05 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]


·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙

تسلیت درگذشت استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی 
داغ استاد سخت و جانـــکاه است 
آه زین غم که گــاه و بـــیگاه است 
خوش به حال کسی که نیکو رفت 
گر چه این درد هـــجر باشد سخت 
روح این راد مـــــــرد مـــــیهن شاد 
رحـــــــــمت حق نـــثار روحش باد 
نایینی (ناصر)
عکسی از استاد باستانی پاریزی که در سال 1384 بر سر مزار هدایت در گورستان پرلاشز پاریس 
به همراه استاد بهزاد نایینی و  دکتر داوود صارمی نایینی به یادگار گرفته شده تقدیم دوستان عزیز می گردد. 
توصیه می کنم حتما آثار ارزشمند استاد را مطالعه کنید. روانش شاد باد

نگاره: ‏بیاد استادمحمدابراهیم باستانی پاریزی
 (زاده ۳ دی ۱۳۰۴ در پاریز – درگذشته ۵ فروردین ۱۳۹۳ در تهران)
 تاریخ‌دان، نویسنده، پژوهشگر، شاعر، موسیقی‌پژوه
 و استاد بازنشسته دانشگاه تهران که روز گذشته به دیار باقی شتافت و جامعه علمی کشور را در ایام نوروز داغدار نمود. 

اشک خود در چشم خود هرچند پنهان می کنم
ظـاهـرم گـوید، که نشتـر بر رگ جـان می کنم
تا بـیـادت می فـتـم سیـلم شـود جـاری ز چشم
یاد ازان لطف و صفــا با چشم گـریان می کنم
تــا مجسـم می شـود در ذهـن من رخـسـار تو
قلب خود با یاد تو ســوزان و بـــریان می کنم
چونکه سرمشقم توئی هر کار نیکو را بشوق
تا که روحت شاد گــردد من دوچنـدان می کنم
<بهزاد>

همچنین عکسی از استاد که در سال 1384 بر سر مزار هدایت در گورستان پرلاشز پاریس به همراه پسر خواهرم آقای دکتر صارمی نایینی به یادگار گرفته بودیم تقدیم دوستان عزیز می گردد. توصیه می کنم حتما آثار ارزشمند استاد را مطالعه کنید. روانش شاد باد.‏
بیاد استادمحمدابراهیم باستانی پاریزی
(زاده ۳ دی ۱۳۰۴ در پاریز – درگذشته ۵ فروردین ۱۳۹۳ در تهران)

تاریخ‌دان، نویسنده، پژوهشگر، شاعر، موسیقی‌پژوه
و استاد بازنشسته دانشگاه تهران که روز گذشته به دیار باقی شتافت و جامعه علمی کشور را در ایام نوروز داغدار نمود. 

اشک خود در چشم خود هرچند پنهان می کنم
ظـاهـرم گـوید، که نشتـر بر رگ جـان می کنم
تا بـیـادت می فـتـم سیـلم شـود جـاری ز چشم
یاد ازان لطف و صفــا با چشم گـریان می کنم
تــا مجسـم می شـود در ذهـن من رخـسـار تو
قلب خود با یاد تو ســوزان و بـــریان می کنم
چونکه سرمشقم توئی هر کار نیکو را بشوق
تا که روحت شاد گــردد من دوچنـدان می کنم

شعر از استاد بهزاد نایینی




گریه در اشعار پارسی

گریه بر   هر درد    بی درمان    دوا     است         چشم  گریان  چشمة  فیض خدا  است 

  
 مولوی

 

از   تنگی   دل   است  كه كم گریه  می‌كنم         مینای   غنچه،   زود   نریزد   گلاب    را 

 
 صائب تبریزی

 

تا   خیال     گریه    كردن    یار  رفت         این   غزال  از   بوی   خون رم می‌كند

 
 صائب تبریزی

 

ای چشم  گریه  دوست  كه  شرمندة  توام         تا  هست   گریه،   میل  به  كار دگر مكن 

 
 عرفی شیرازی

 

مگو كه  اشك مران  در پیم بگو من مسكین         به غیر اشك چه دارم كه در پی تو  بریزم؟ 

 
 سلمان ساوجی

 

نالیده‌ام  هزار  شب  از  هجر و  بعد  از  این         هر  شب  هزار   بار  بخواهم  گریستن

 
 اوحدی مراغه‌ای

 

سرشك  نیم شب  آرام می‌بخشدبسوز دل         چون بارانی كه می‌بارد به روی دشت تبداری

 
 مفتون امینی 

 

شكست عهد من و گفت هرچه بود گذشت         به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت

 
 ایرج دهقان

 

از شوق  نرگس تو كه هستیم مست از او         چندان گریست دیده كه شستیم دست از او 

 
 محمد سمرقندی

 

های های   گریه  در  پای   توام   آمد به یاد         هر كجا  شاخ گلی  بر  طرف  جوئی  یافتم

 
 رهی معیّری
 
گر بر  سر  صلح  آورد  روزی  پشیمانی مرا         چندان  بگریم  كز دلت شویم غبار خویشتن 
 
 نظیری

 

چون   تیشة   ‌شكسته   و    تاك   بریده‌ام         عاجز  به  دست  گریة   بی اختیار   خویش

  
 صائب تبریزی
 
هر نفس دل در شكنج غم سرودی می‌كند         های  های  گریه‌ام  آهنگ رودی   می‌كند
  
 سایر مشهدی

 

امشب   هزار   بار  بخواهم  گر یستن         زارم  ز   عشق و  زار بخواهم  گریستن

 اوحدی مراغه‌ای
 

منزل  مردم  بیگانه  چو  شد  خانة   چشم          آن  قدر  گــــریه  نمودم  كه  خرابش كردم 

 فرخی یزدی

 

به من مگو كه مكن گریه،گریه كار من است         كسی كه باعث این گریه گشته یار من است

 عارف قزوینی

 

گریه  شده   سد  گلو  ورنه  به  استقبالت         جان همی خواست درآید چه كند راه نجست

 افلاكی بختیاری


گفتم   مگر   به   گریه دلش مهربان  كنم         در  سنگ خاره  قطره باران اثر نكرد
 حافظ

 

گریه  آبی  به  رخ   سوختگان  باز   آورد         ناله  فریادرس  عاشق  مسكین آمد

 حافظ 

 

ای آمده   گریان تو  و   خندان  همه كس         وز آمدن تو گشته شادان همه كس

 اوحدی مراغه ای

 

امروز    چنان    باش    كه   فردا    چو روی         خندان تو برون روی و گریان همه كس

 اوحدی مراغه ای

 

می سوزم و به  گریه  شبی  روز    می‌كنم         چون شمع، گریه های گلو سوز می‌كنم

 فیضی دكنی

 

همه روی زمین  را  در غمت از گریه تر كردم         غنیمت بودپیش ازگریه هرخاكی به سركردم

 عاشق اصفهانی

 

ز  دست   گریه    كتابت    نمی توانم    كرد         كه می‌نویسم و در حال می‌ شود مغسول

 سعدی 

 

رفتی ز  پیش   دیده   و   گریان نشسته ام         زلفت ز دست  داده  پریشان   نشسته‌ام

 نیكی اصفهانی

 

صائب  امشب نوبت  افسانة  مژگان او است         چشم اگر داری به فكر گریة مستانه باش

 صائب

 

خرم   آن    روز    كه   با   دیده گریان    بروم         تا زنم   آب ،  در  میكده   یك  بار دگر

 حافظ

 

اگر   چه   گریه   ما     را    ندیدة        هرگز         شبی به خلوت  من  از پی نظاره بیا

 مهدی سهیلی

 

گریه   با   ناله    بدل   كردم   و   آشفته ترم         عشق در آتشم  افكنده كه   آبم  بزد

 نادم لاهیجی 

 

ای گل  شكفته   شو   كه به یاد تو كرده ایم         آن گریه ها كه ابر بهاری نكرده است

 مقیم شیرازی

 

به  گاه  وصل،  ز  شادی  به  گریه   رو  كردم         كه عندلیب من از لذّت ترانه گریست

 مجید مشفق

 


دنباله اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: گریه در اشعار پارسی، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، گریه در اشعار پارسی،  
[ دوشنبه 1393/01/4 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
بسم رب الودود

بخشی از مثنوی عشق

شور شــــــــعر ماست از آثار عشق 
سر نــــــــهادیم از ازل در کار عشق 
درد هــــــــای ما نه درد ســـــر بُود 
هر یکی در نفــــــس خود گوهر بُود 
ظاهرا درمانده شــــاید روی ماست 
در حقیقت زنــدگی در جوی ماست 
عشق روی دوست ما را زندگیست 
کار عاشق در حقــــیقت بندگیست 
گوش کن اینــــک حدیث عشق من 
گوش دل خواهد شنیدن این سخن 
می زنم در عـــــــشق فریادی دگر 
زنده خواهم کرد فرهـــــــــادی دگر 
بیستونها سازم از نیـــــروی عشق 
جانفشا نی ها کنم در کوی عشق 
نو کنــــم افــــــــسانه ی منصور را 
می دهــــــــــم پَر این دل رنجور را 
چاره ای دیگر کنــــم در کار عشق 
می برم این سر به پای دار عشق 
آســـــــــمان عشق را گلگون کنم 
تا ببینی جان فــــشانی چون کنم 
نعره ها خواهم زد از هجران دوست 
جان خود ســازم فدای جان دوست 
من به بال عــــشق پرّان می شوم 
آنچه خواهد دل ستان آن می شوم 
از زبان دشــــمن و انــــــدرز دوست 
هیچ باکـــم نیست تا یار من اوست 
جان به کف نه گر شدی خواهان عشق 
تا تو را جانان شــــــــــود سلطان عشق 
اســـــــــم اعظم نیست الا حرف عشق 
کــــــــــــس نداند عمق بحر ژرف عشق 
عین و شین و قاف را ســــــلطان جود 
کـــــــرد رمــــــز عالــــــــــــم و راز وجود 
نیـــــــــک دریاب این سه حرف سودمند 
تا در این و آن حـــــــهان باشـــــی بلند 
من ندانم حکــــــــمت این حرف چیست 
تا شنـــــــــیدی دل دگر در خانه نیست 

خلیل صارمی نایینی (ناصر)





طبقه بندی: مثنوی عشق، 
برچسب ها: عشق، خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، شکوه عشق،  
[ دوشنبه 1392/12/19 ] [ 12:19 قبل از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
·٠•●♥۩♥●•٠·˙ بعثت خاتم الانبیاء محمـّــد مصطفی(ص) مبارکــــ باد ˙·٠•●♥۩♥●•٠·˙


آفتابم کو

در شب تیره ماهتابم کو؟ 
تشنه ی قطره ای و آبم کو؟ 
نشنیدی صدای فریادم؟ 
نازنینا چه شد؟ جوابم کو؟ 
ساقی گلرخان کجا رفتی ؟ 
جام من؟ جرعه ی شرابم کو؟ 
هرکسی دلبری گزیده و من 
بی تو ای نور دیده تابم کو؟ 
به امید تو چشم در راهم 
موسم لحظه های نابم کو؟ 
گوشم از ناله های دل در رنج
نغمه ی عودم و ربابم کو؟ 
تو نرفتی که زود باز ایی؟ 
در شبی پر هراس خوابم کو؟ 
ناصرم ای عزیز تر از جان 
سرد و بی روحم آفتابم کو؟ 

.... 
                                        سراینده:
خلیل صارمی نایینی (ناصر)




طبقه بندی: آفتاب و مهتاب من، 
برچسب ها: خلیل صارمی نایینی « ناصر »، شاعر و نویسنده معاصر، استاد نایینی، استاد ناصر، داستان کوتاه، استاد نایینی بنیانگذار سبک تو آ در مناطق شزق اصفهان بزرگ دهه 60، آفتابم کو؟،  
[ یکشنبه 1392/12/11 ] [ 12:53 قبل از ظهر ] [ میلاد صارمی نایینی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 9 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  

درباره وبلاگ

کس چه داند زآتش پنهان من
آه از ســـوز درون جـــان مـــن
***
کربلای جبـــهه ها یادش به خیر
شور و غوغای دعا یادش به خیر

***
سپاس از همه عزیزان بازدید کننده سایت
سلامت و شادکامی شما ارزوی قلبی ماست

پس از بهره مندی از سایت آن را به دوستان خود معرفی نمائید.

***
توجه * توجه

آلبومها ی تصاویر استاد نایینی و کلیپ ها در صفحات جانبی قرار دارند

*****
استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلا مانع میباشد.
هرگونه سوء استفاده و یا نشر ناقص مطالب و نظرات به منظور بهره برداری غیر اصولی پیگرد قانونی دارد

*#*#*
عزیزان بازدید کننده در صورت بروز هر گونه مشکل در ورود به سایت با آدرس :

http://ostadnaser.ir/

از آدرس :
http://bargesabz14.mihanblog.com/

استفاده نمایید.

با سپاس فراوان
مدیر سایت آتش پنهان
میلاد صارمی نایینی
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تماس با ما
فروش بک لینک طراحی سایت